Monday, 19 January 2009

تاعودا،پرنده کوچک و ببر مهربان

اسماعیل وفا یغمایی
غروب ششم

جبر و اختیار

چون مجبور باشي

تفاوت تو با سنگها چيست؟

معناي خير چيست و شر چيست؟

وبهاي اختيار رنج است و اشک


و در غروب ششمين روز بار ديگر پرنده ي كوچك و ببر مهربان در خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم ازپرنده ي كوچك اختيار را پرسيدم و اجبار راوپرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو واشكار شد گوئي كه در درون من گوئي صداي من بود كه در درون من و مرا فرا ميگرفت و چنين گفت،تائودا پيش از انكه آدمي زاده شود جهان در اختيار مطلق خويش كه جبر مطلق اوست مي چرخيد.تائودا در دور ترين مرز تمامت بي پايان، اختيار و اجبار روايت زندگاني و مرگند. اختيار اجبار و اجبار اختيارست.تائودا چون آدمي زاده شد اختيار زاده شد.تائودا به روزگار ما اختيار محاط در اقيانوس اجبارست و رنج زاده ي جدال ابدي اجبار و اختيار و آيا روزي خواهد آمد كه اجبار در اختيار احاطه شود.تائودا اختيار و اجبار و آزادي و معرفت در هم آميخته اند. معرفت زنجيرها را فرو ميريزد و مشعلي بر مي افروزد كه تمام تاريكي ها توان خاموش كردنش را ندارند. معرفت آدمي را آزاد مي دارد ؤ ان كه آزاد است اختيار مي كنداما آنكه بي خرد مي ماند اسيرست و آنكه اسير است مجبور است.تائودا معرفت مطلق و جود ندارد پس در پي آزادي مطلق و اختيار مطلق مباش. تائودا به دواير در هم بينديش . هر دايره‌ي محيط بردايره‌ي درون خود مطلق استو هر دايره ي احاطه شده در دايره يبيرون خود نسبي ست.تائودا اين چنين هر اختيار كوچك در دايره ي جبري بزرگ مغلوب و هر اختيار بزرگ بر دايرهي جبري كوچك غالب خواهد امد.تائودا مهيب ترين راز جهان را در اين نكته در ياب.هر اندازه كه تو در اقليم وجود مختار باشي ، تمامت بي پايان در توست و چون مجبور باشي تفاوت با سنگها چيست و معناي خير چيست و شر چيست.تائودا با اين همه از هر طعام به اندازه تناول كن و در كنار هر اجاق فاصله اي مي بايست تا جامه هايت نسوزدو من كه پرنده ي كوچك باشم از مجبوران نيستم زيرا بهاي اختيار و آزادي از قفس ها را با رنج خويش و تنهائي خود پرداخته ام. تائودا بهاي اختيار رنج است و اشك


غروب هفتم


سفر معرفت
كم از سفر درياها نيست
از جولانگاه موج‌ها و كف‌ها به توفان سفر كن
در آن جا معرفتي ديگر را ديدار خواهي كرد
و در غروب هفتمين روز پرنده ي كوچك و ببر مهربان بار ديگر در خاموشي من پديدار شدند ومن كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك معرفت را پر سيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محوو آشكار شد گوئي كه در درون من گوئي صداي من بود كه در درون من و مرا فرا گرفت و چنين گفت:تائودا ! چه شگفت است حديث معرفت.آينه ي شكسته اي ست حديث معرفت كه هر كس پاره اي از آن را به دست دارد و جهان را در آن مي نگرد.تائودا!دريغا كه معرفت ما پيش از زادن ما مهيا شده است و ما از دهانه ي رحم مادران خود بر جداول معرفت مردگان از ياد رفته ونورهاي خاموش شده و آتشهاي تاريك فرو مي افتيم.تائودا!چه بسيار رسولان دروغيني كه پيام آور معرفت كاذب و مناديان آن معرفت اند كه دير گاهي ست جز پيكري سرد شده و عاري از حيات نيست.تائودا! چه بسيارند عالماني كه دزدان معرفتند و چون معرفت تو غارت شود خود درب خانه خود را بر روي راهزنان خواهي گشود وخود بستري عطر اگين ‹را خواهي گسترد تا بر آن راهزنان با محبوب تو درآميزند.تائودا هر وجود را ناموسي ست وقانوني ، و معرفت،ادراك و احساس ناموسها و قانون هاي انسان و اجتماع و اشياء و تنظيم قـرب و بعد تـو با آنان است.تائودا!چشمان تو و آن‌چه مي بيني خويشاوندند. گوشهاي تو و آن‌چه مي شنوي خويشاوندند.دست تو با آن چه كه بر آن دست مي سائي خويشاوندند و از اين روست كه آسمان در چشمان تو مدورست و صداي ني لبك چوپانان دل انگيز و زبري و نرمي قابل ادراك است.تائودا ! قانوني واحد بر بيننده و ديده شونده ، شنونده و شنيده شده و لمس كننده و لمس شده حكم مي راند، و معرفت، شناخت اين قانون است و شناخت ارتباط وجود تو با آن چه كه پيرامون تو، و ادراك رازهاي پيرامون توستتائودا ! در معابد رسولاني را خواهي ديد كه بر آنند تا چشم تو را و گوش ترا با قانوني ديگر به ديدن و شنيدن وادارند و دست ترا با قانوني ديگر با اشيا آشنا سازند.تائودا !از آنان به كوهها بگريز به درياها پناه ببر و اگر مي تواني به ستاره‌اي دور دست پرواز كن.تائودا ! مغلوب نيروي بيكران ابلهان و فريفته ي آنان مشو.تائودا !اگر فريفته‌ي آنان شوي احساسات تو ديگر گون خواهد شد و معرفتي كاذب راادراك خواهي كرد و مسافر سر گردان دهليزهاي تاريك و بي پايان خواهي شد.تائودا ! با جادوي سياه اين معرفت شايد آسمان آبي را بنفش و خورشيد را به هيئت سپري با اضلاع فراوان مشاهده كني و مومنانه گواهي دهي كه گله هاي گاو در آسمان ستاره چرا مي كنند و عقابي در راسته‌ي نساجان درحال بافتن پارچه است اما قانون جهان در بيرون از حصارهاي جمجمه‌ي‌افسون شده ي تو جاريست و تو تنها توان همسفري با او را داري.تائودا! در هزاران سال ديگر هيچ قانوني اختراع نخواهد شد بلكه قوانين كشف خواهند شد.تائودا ! زمين ودريا و آسمان را لايه هائي متفاوت است. سفرمعرفت كم ازسفر درياها نيست. بكوش تا از جولانگاه موج‌ها و كف ها به توفان سفر كني و به اعماق بروي در آنجا معرفتي ديگر را ديدار خواهي كرد و پس از آن نيز به ژرفاهاي ديگر سفر كن. ژرفاي سوم جائي ست كه جولانگاه حكيمان تنها و خاموش است. در اين ژرفا هر نگاه معرفت است ، هر تنفس معرفت است . هر شنيدن معرفت است و معرفت در درون تو حضور داردو تو خود نفس معرفتي اگر چه غريب خواهي بود و غريب خواهي ماند و غريب به سفر خواهي رفت.تائودا !از غربت در معرفت مهراس . بر پيشاني مردابها حشرات و پرندگان ناتوان پرواز مي كنند و بسيارند و در بسياري خود شاد و غافلند، عقاب تنهاي دور پرواز اما تنها بر فراز قله ها دمساز خورشيد و بادهاي تند است . تائودا معرفت عقاب تنها معرفت شايسته است

غروب هشتم


آزادي

همان نام پنهان زندگي ست

و مرگ. سرد شدن جسم نيست
بل مرگ ازادي ست

و در غروب هشتمين روز پرنده ي كوچك و ببر مهربان بار ديگر در خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك آادي را پر سيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من گوئي كه صداي من بود كه در رون من و مرا فرا مي‌گرفت و چنين گفت:تائودا ! نخستين راز آزادي خروج از گورهاي كهن و قلعه هاي فرو ريخته و مردابهاي بويناك است، آنجا كه آتش برخاسته از استخوانهاي كاهنان سومري و جادوگران و حكيمان كلداني فانوس راه منادياني شد كه از دفترهاي‌شان شعله هاي دوزخ زبانه ميكشد و خداي‌شان گوگرد مي پراكند و هراس مي‌آفريند و وجودش نفي آزادي ست. و دريغا كه كسي نمي انديشد.تائودا ! آن‌كه آزاده است نخست تمام جامه هاي فاخر و مقدس و عطر‌اگين گذشتگان را بدور مي افكند و عريان مي شود ، عريان چون آفتاب و درخت و دريا و باد ، و تا آفتاب بر او بتابد و درخت با او سخن بگويد و دريا او را بشويد و باد هواهاي تازه به او آورد.تائودا ! مرد عريان را در اين منزل نه آئيني ست و نه اعتقادي و نه تمايلي. تنها هست ، چون كودكي زاده شده از مادر.تائودا ! چون عريان شوي و مردابها و گورها و قلعه هاي كهن را وداع كني هزاران شبح خوف و هول با الواح بشارت و وحشت از آسمان فرود مي آيند و از زمين فرا مي روند و هزاران خداگردا گرد تو چون گردبادي تاريك و خوف آور تنوره خواهند كشيد تا ترا به تاريكي هاي گذشته باز گردانند.تائودا !بايست و مهراس! آنان وجود ندارند و از درون تو بر تو مي بارند. آزاد باش‌و استوار بمان! ،از نو زاده شو ، شاهد تولد خويشتن باش، از نو اختيار كن! وبالهاي روشن خود را درافقهائي ديگر بگشاي .تائودا1 چون از بت هائي كه در درون تو سر بر مي آورند جدا گردي آزادي را در خواهي يافت.تائودا! در اين جاست كه كفر مقدس نخستين گام عصيان، عصيان مقدس نخستين گام آزادي و آزادي منت پذير معرفت جدا شده از بت ها و بتكده هاي زنگين است.تائودا !پهناور و گسترده باش و تمام جهان را چون زيباترين محبوب در آغوش گير و اين آزادي در انديشيدن است.تائودا! تن خود را ميازار و از رفتارهاي ناشايست بر كنار و آن را نيرومند بدار و از گنجهاي پنجگانه خود آن چنان كه بايد استفاده كن.اعتدال را رعايت كن و گاه تا سختي ها را تاب آوري بر خويش سخت گير و گاه خود را گستردگي ده و خويش را بنواز و خود در ميان اين دو رها باش و اين آزادي تن توست.تائودا آزادي انديشه و آزادي تن اما تماي آزادي نيست ، آدمي را از زيستن در ميان آدميان گريزي نيست. پس آزادي انديشه و تن تو در جدال با آزادي انديشه و تن ديگران خواهد بود.تائودا !در هر شهر به آن آزادي كه بيش از همه با آزادي هاي كوچك در موافقت است دل سپار و به خاطر آن حتي از آزادي خويش بگذر و حتي بمير.تائودا آزادي معيار معيار هاست از آن آئين كه آزادي را پايمال مي كند روي بتاب و از خدائي كه مناديگر آزادي نيست بگريزو اگردر معرفت خود به يقين رسيدي كه كسي خون ازادي را مي ريزد او را مرده بپندار و در انديشه ي شمشير و آوارگي و مرگ باش.تائودا! آزادي نان است و خانه و آب خنك كوهسار ها، آزادي صداي سازهاست و پرواز پرندگان و وگذر گله ها و رويش گندمزارها و درخشش سيب و انگور در پرتو ماهتاب و آفتاب. آزادي زيبائي زنان و مردان و كودكان ست صداي بوسه هاست و طلوع ماه از نيزارهاو احساس زلال مسافري كه ميداند راه خالي از خطر است. آزادي خرد است و معرفت شعرست و دل انگيزترين حكايت، رونق بستانها و كارگاهها و شادي شهرها و دهكده هاست و صداي دف و ساز جشن ها.تائودا !آزادي بلوغ انسانيت است و مرگ توحش. آزادي همان نام پنهان زندگي ست و مرگ سرد شدن جسم نيست بلكه مرگ آزاديست و در حاليكه مردمان تنفس مي كنند .تائودا با آزادي زندگي كن و به خاطر آزادي بمير و كلام هنوز باقي ست

غروب نهم

دوستان ودشمنان آزادی

آزادي ديوار و حصار نمي شناسد

ودشمن ترين دشمنان آزادي

آنست كه در كلام ازادي نهان شود

و زنجير گرد كند

و در غروب نهمين روز پرنده ي كوچك و ببر مهربان بار ديگر از خاموشي من پيدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك دشمنان و دوستان آزادي را پر سيدم و پرنده ي كوچك در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار شد گوئي كه در درون من گوئي صداي من بود كه در درون من و مرا فرا گرفت و چنين گفت:تائودا به دشتها بيانديش ودشمن دشتهاي بيكرانه كيست؟ دشمن پهناوري دشتها حصارهاست و دشمنان آزادي صاحبان حصارهايند. دشمنان آزادي آنانند كه روح و انديشه و دل بيكران آدمي را با ديوارها محصور ميكنند.تائودا آزادي ديوار و حصار نمي شناسد پس دشمنان ازادي كاهنانند و حاكمانند و انان كه در ظلمت زنده اند و نان خود را در خدمت به اينان در خون مردمان خيس مي كنند و به دهان ميگذارند، و من به تو مي گويم دشمنان آزادي بيش از حاكمان كاهنانند و بيش از كاهنان منادياني كه از كلمات هول گرداگرد جمجمه هاي آدميان ديوار مي كشند و نور زندگي را روسپي مي خوانند و از كلمات كتابهايشان اتش دوزخ زبانه مي كشدو پايه هاي اقتدارشان نه برخرد و عشق بل بر گورهاي كاهنان سومري و كابوسهاي حكيمان كلداني استوار شده است. آنان كه كلماتشان بر صفحات كتابهاي كهن چون گله هاي ماران صفير مي كشند و وحشت مي افرينند و امعا و احشاي خدايانشان مغزها را ذوب مي كند و به مدفوع بدل مي سازد.تائودا ! دشمنان آزادي جهل است و وحشت، پس شمشيرهاي خونين در جهل و وحشت تنفس مي كنند.تائودا !اينان دشمنان آزادي اند و آن كسان كه اينان را اطاعت كنند دشمنان آزادي اند اگر چه در زمره ي فقيران در سرائي بي سقف گرسنه سر بر بستر نهند و يا در زمره ي گدايان بازارها باشند.تائودا دوستان آزادي اما رسولان محبت و عشق و عياران آزاده و حكيمان وارسته و شاعران بي پروايند. رسولاني كه ديوارهاي سرد و سخت را فرو ميريزند، تنفسي ديگر را نويد مي دهند و وجود خدايشان انكار آزادي نيست.تائودا! دوستان آزادي آن عيارانند كه خود سلاح آزادي اند، بي نام اما عظيم و گمشده در روشنائي هاي جان خويش و جهان بي زوال ، و آن حكيمان كه خورشيدهاي آينده بر كلماتشان ميدرخشد و طالع مي شود و ان شاعران كه خود شعر مجسم اند و ساكنان ژرفاهاي سومين اقليم معرفت اند.آنان كه پس از خاموشي با ديگران سخن ميگويند، آنان كه كلماتشان خانه ي عصيان و شوريدگي ست و هيچگاه بر لبان حكمان و كاهنان نمي نشيند.تائودا !اينان دشمنان و دوستان آزادي اند، اما دوست ترين دوستان آزادي آن كس است كه بي نام در آزادي قدم زند و آن را بپروراند و هيچ سودائي اورا از ثمرهاي آزادي در دل نباشد ،و دشمن ترين دشمنان آزادي ان كس است كه در كلام آزادي نهان شود و حصار بر اورد و زنجير گرد كند و هنوز كلام باقي ست

غروب‌دهم


عشق خطيرست
چه بسيار از عشق ميگويند
و عشق را ندانسته اند
عشق گفتني نيست

و در غروب دهمين روز پرنده ي كوچك و ببر مهربان بار ديگر در خاموشي من پديدار شدند و من كه تائودا باشم از پرنده ي كوچك عشق را پرسيدم. پرنده ي كوچك در نور آبي‌رنگ خويش محو وآشكار شد گوئي كه در درون من گوئي صداي من بود در درون من و مرا فرا مي گرفت و چنين گفت:تائودا !ترا پيكري‌ست و ترا رواني. زندگي‌را نيز تن و جاني ست.تائودا جهان كالبد زندگي وعشق روان اوست و بي عشق جهان‌در درون خود و در چشمان تو مي ميرد.تائودا ! غم انگيز است زيباترين بستانها و آسمان سنگين از بار ستاره ها ورود زمزمه گرو جنبش نسيم در ميان شكوفه ها و خاموشي دشتهاي بي پايان اگر عشق گرماي خود را نيفشاند. و چه زيباست كوير خشك و كوههاي تيره و وزش بادهاي سرد اگر چشمان و دل تو از گرماي عشق گرم باشد.تائودا !عشق رفيق جاودان اميد و چشمه ي جوشان آرزوهاست، عشق آن كيمياست‌كه زشتي ها را سراسر زيبائي مي كند وتنهائي هاي گران را پاك مي سازد. عشق بالهاي پروازست. شرابي ست كه مستي ان را پاياني نيست اعجازست و تحمل.تائودا! عشق راه معرفت ‌راه اختيار و نيروي آزادي ست و هيچ آئيني بر دل نخواهد نشست مگر با كليد عشق دريچه ي قلب آدمي را بگشايد.تائودا ! معرفت جهان و تمامت بي پايان تنها از طريق عشق ميسر ست.تائودا! عشق خطيرست ،و چه بسيار از عشق ميگويند و عشق را ندانسته اند.تائودا! عشق گفتني نيست معرفت آن تمام دل است و وجود ، عشق ريشه ايست كه بر كنده نميشود و توفانها را تاب مي اورد و زمان را مغلوب مي كند و چون بركنده شود وجود و دل ديگرگون مي شوند.تائودا !ترا ديگر بار كلام مكرر ميكنم عشق خطيرست و خطر و چه بسيار از عشق ميگويند و عشق را بازيچه مي كنند وآن كه عشق را بازيچه كند از آدمي ،خاكي بي جان، يا ابليسي تاريك خواهد ساخت .تائودا! پرنده ي عشق هرگز بر دريچه ي سراي كاهنان و حاكمان و سوداگران درنگ نخواهد كرد و آوازي نخواهد خواند.تائودا! بامهاي غريب و خاموش دريچه هاي غمگين معرفت زيبائي هائي كه در ژرفاي سوم ادراك ميشوند وبسا پنهاني هاي كوچك زندگاني ساده ترين و گمنام ترين مردمان گذرگاه و پناهگاه پرنده ي عشق است.تائودا عشق خطيرست

Saturday, 17 January 2009

تقدیم به فرزندان فلسطین
....
و انسان
شرمنده از خویش
شرمندۀ قرن ها و هزاره ها
و بر این قدمت چه حاصلی! چه حاصلی

در این تاریکی تاریخ
چه رازهاست که به سخن نشسته
وچه رازها که ناگفته خشکید در گلو
و انسان
جز براین تاریکی بر هیچ نیفزود
آه بگذارید براین کاشانه بگریم
دستی که ما را ناهمگون ساخت
و بر سرلوح ما مرگ را زیبنده تر می دید
اژدهایی ست
و سهمگین رویایی
نعره کشان و کف آلوده
خشکیده لب و در هراس
خون ما را بر زمین میخواهد
و ما را دشمن بر خویش
واو را لذتی مشمئـز کننده
که بر آن انتهایی نیست

و بر این عطش پایانی نبود
و بر این عطش پایانی نیست!

آه اشکهایم
اگر کفافم دهید
اقیانوسی می خواهمتان
که بشویم
این خانۀ محنت را
وچراغی بر درش بیاوزم
که عشق را پرتو افکند
تا درخشندگیِ نورش را

سایه بانی نباشد
و انسان
چه شرمنده و مغموم

!و چه بی حاصلی
خواهم ازین رویا بدر آیم
که ای کاش زبنیادش نبود
آنگونه که از خواب آشفته بر آیم
آه، بگذارید براین کاشانه بگریم
چه کسی از دوست داشتن می هراسد
دستانی که آتش را بر ما خواست
،،خانه اش ویران باد،،*
***
قصابان به هیبت به تماشا نشسته اند
قربانیان، گسترده بر فرش زمین
وفاتحان بی حاصلی
لاشخور وار بر اجساد مردگان
تسخیر اعتبار انسان را جشن می گیرند
نعره کشان و مست
دهان به تعفن می گشایند
که این منم انسان متمدن
یکه تازٍ هر اشاره
عقربک زمان به اشارتیست مرا
!!صاحب بی بدیلم من

وارثان بی حاصلی
بی اعتبار از هرچه شایست
به هزار چهره
سکوت را
و انجماد را تعبیه می سازند
آنکه فتنه می کارد
جز توفان درو نخواهد کرد
!وارثان بی حاصلی را چه حاصل

سکوت خود شاهدیست
و زهرخند را به تماشا نشسته
تا دست در دست
قربانیان را به مسلخ برند

آه بگذارید بر این خانه بگریم
خواهم که لباسی براین خسته تن سازم
آنگونه که سبزی بر درخت
آن سان که گُل بر شاخسار
وپرواز بر بالهای پرنده زیباست
اینگونه می خواهمت!
زیبا
که چشم را ز تماشایت سیری نباشد
و فرزندانم را نشاطی و شوری


آن که آتش را ازما به سرقت برد
نه از آنگونه که گرمی افروزد
یا سازد اجاقی و نانی به گرمایش
و گرسنه گان را مرحمتی
که هیزمی افروزد
بر تمامی خانه هامان
بگذارید بر این خانه بگریم
و اینگونه
انسان شرمنده و مغموم
چشم بر هم نهاده به رویایی عبس
وبیداری را
به هزار آرزو نشسته
آه ای زندگی
زیبا می خواهمت!
تا چشم را ز تماشایت سیری نباشد
و فرزندانم را نشاطی و شوری
نه آن که هراسی ز سایه ات
آه رویا های من
دریغا
دریغا ز بی حاص
لی
دریغا

Monday, 12 January 2009

زری اصفهانی
Silent wind

امشب باد

خاموش مانده است

درذرت زار

و کلاعان تاریکی از شانه هایش بالا میروند

آهای باد

دیگر از دستانت موج و مروارید نمی چکد

و از سرانگشتانت پرنده ای پرواز نمیکند

پژواک آوازت از جویبارها نمی آید

ابرها با تو نمی آمیزند

و درختان برهنه از تو نمیگویند
امشب باد
خاموش مانده است

درذرت زار

سیمن بهبهانی

تا آب کند این دل یخ بسته‏ى ما را
من سردم و سردم، تو شرر باش و بسوزان‏
من دردم و دردم، تو دوا باش خدا را
جان را که مه آلود و زمستانى و قطبى‏ست‏
با گرم‏ترین پرتو خورشید بیارا
از دیده برآنم همه را جز تو برانم‏
پاکیزه کنم پیش رُخت آینه‏ها را
من برکه‏ى آرام و تو پوینده نسیمى‏
در یاب ز من لذت تسلیم و رضا را
گر دیر و اگر زود، خوشا عشق که آمد
آمد که کند شاد و دهد شور فضا را
هر لحظه که گل بشکُفد، آن لحظه بهار است‏
فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را
مى‏خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم‏
پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را
از باده اگر مستى جاوید بخواهى‏
آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا
.

اسماعيل وفا يغمائي

پرنده كوچك، ببرمهربان‌و‌ تائودا
(رساله نظريه )

به عنوان دق‌الباب


…روزي صيادان قضا و قدر دام تقدير باز گسترانيدند و دانه ارادت در آنجا تعبيه كردند و مرا بدين طريق اسير گردانيدند. پس از آن ولايت كه آشيان ما بود مرا به ولايتي ديگر بردند، آنگه هر دو چشم بر من دوختند و چهار بند مخالف بر من نهادند و ده كس را بر من موكل كردند…آنگه مرا در عالم تحير بداشتند،چندانك آشيان خويش و آن ولايت وهرچ معلوم من بود فراموش كردم، مي پنداشتم كه خود من پيوسته چنين بوده‌ام. چون مدتي بر اين برآمد قدري چشم من باز گشودند،بدان قدر چشم مينگريستم،چيزها مي ديدم كه هرگز نديده بودم و آن عجب مي داشتم تا هر روز به تدريج قدري چشم من زيادت باز مي كردند و من چيزها مي ديدم كه در آن در شگفت مي ماندم،عاقبت چشم من تمام باز كردند و جهان را بدين صفت كه هست بر من نمودند. من در بند مي نگريستم كه بر من نهاده بودند و در موكلان، با خود مي گفتم كه گوئي هرگز بـُـَود كه اين چهار بند مختلف از من بردارند و اين موكلان را از من فرو گردانند و بال من گشوده شود، چنانكه در هوا طيران كنم و از قيد فارغ شوم


رساله عقل سرخ اثرشيخ شهاب الدين ابوالفتوح يحيي ابن حبش اميرك سهروردي فيلسوف و عارف گرانمايه متولد549 و ...مقتول در587 هجري


سخني با خواننده


اين رساله، سالها قبل درآستانه چهل و دو سالگي نگارنده، درآستانه سي غروب در عراق و در چشم اند


پنجره‌اي كه تنها بادهاي سوزان و خارهاي غلطان در باد از برابر آن مي گذشتند(در همان نقطه که مجموعه بر اقیانوس سرد باد را نوشتم)، و بر سينه بياباني خشك و گسترده مي‌غلتيدند نوشته شد، در هر غروب يك يادداشت، و درپايان سي‌امين غروب اين دفتر به پايان رسيد.چرا اين دفتر به اين صورت زاده شد؟ مانند ساير دفترهاي شعر و قصه دليل آن را نميدانم، تنها فكر ميكنم شايدآستانه چهل سالگي و پايان دوران جواني و گذر از راههاي سالهاي غربت و تبعيد و زندان ايجاب مي‌كرد كه مدت زماني با خود تنها بمانم وآنچه را از زندگي اندوخته ام منجمله مقوله اعتقادات مذهبی را بازنگري كنم. فكر ميكنم اگر اين مجال را داشته باشيم در همين جا پرنده ي تيز پرواز خيال بر فراز قله هاي واقعيت ها آرام ميگيردو افقهاي زندگي را مينگرد و ظرفيت شگفت خود را براي ادراكات مختلف ومنجمله اینکه گاه چاره نداریم که برای نیل به برترین معنای زیبائی و کمال یعنی مفهوم فلسفی خدا خود رسول خود باشیم رادر اختيار ما مي گذارد .در اين مجموعه «تائودا» ميتواند نام تمام كساني باشد كه اين نوشته را مي خوانند، و نامها و سرزمينها و… ديگر نيز نامها و سرزمينهائي كه آنها هريك به گونه اي پشت سر نهاده اند. خواننده ياداشتهاي سي غروب اگر اين نكات را باور داشته باشد . ببر مهربان و پرنده كوچك را در درون خود باز خواهد يافت.نكته آخر اينكه من اين مجموعه را با مجموعه وحدت ها و تناقضاتش از سالهاي نوجواني و جواني تا اين روزگار اندك اندك بر پايه تجربه هاي عملي و نظري در خود باز يافته ام و به همين دليل ذرات پيدا و ناپيداي شمار زيادي از اين ادراكات در شعرها و نوشته هاي من وجود دارد . شاید بعدها در باره این مجموعه بیشتر بنویسم.دلم میخواست این مجموعه را منتشر کنم ولی از آنجا که امکانش نیست اندک اندک و در سی بخش آنرا در اختیار خوانندگان می گذارم.


تابلوی استفاده شده در این نوشته اثر استاد بزرگ و صورتگر توانا بهرام عالیوندی است
اسماعيل وفا يغمائي


غروب اول

تو جويبار جها ني

كه در تو با موجهايش ميگذرد

و جهان جويبار توست

كه در آن مي گذري
…ودرحاشيه‌ي غروب بود كه پرنده‌ي كوچك و ببر مهربان بر من آشكار شدند و با من كه تائودا باشم سخن‌ گفتند. آنان در چهل و دومين سال زندگي من برمن آشكار شدند، ازپس گذراني سخت در دره‌هاي تاريك و دشت‌هاي سوزان و راههاي بي پايان كه در آنها اجساد وآرزوهاي آدميان بازيچه‌ي رهزنان و خاكسترراه و غبار بيابان بود. نخست پرنده ي كوچك سخن آغاز كردو‌به هنگام سخن گفتن در نور آبي رنگ خويش محو و آشكار مي شد، گوئي كه در درون من، گوئي صداي من بود در درون من، و مرا فرا گرفت و چنين گفت.تائودا! سر در پي معرفت راز جهان منه و خون خود را فرسود‌ه‌وجان‌خود را تلخ و تاريك مكن. قفلي بر دروازه نيست و دروازه باني راه رابر ما نبسته است‌،دروازه هاي اين معرفت اما، از آغاز ناگشوده و تا پايان ناگشوده خواهد ماند. آدمي بس‌عظيم و شگفت است ،جهان اما شگفت تروعظيم تر از‌آدمي ست. نه آدمي جهان، و نه جهان آدمي را به تمامت، درك نخواهند كرد. جهان و آدمي ادراكي يگانه اند و هر دو، تنها خود را درك ميكنند. تنها به اين شادمان بمان كه پاره اي از جهاني در او پديد آمده ودر او نهان خواهي شد و جهان در تو پديد مي آيد و در تو نهان خواهد شد.تائودا! دست بر ريشه هاي جهان بساي اما چرائي ها را بسيار مپرس. ستاره هست زيرا نمي توانست نباشد و زيرا هست. باد مي وزد ،درخت مي شكوفد و شهاب ها سينه‌ي آسمان را شيار مي زنند زيرا اين چنين اندو جهان اين چنين است و نمي تواند جز اين باشد.تائودا! در ميان‌جهان نايست. گره حيرت بر ابرو ميفكن.با دنيا در آميزو بدان كه تو درجهان‌‌ جاري و جهان در تو جاري ست. تو جويبار جهاني كه در تو با موجهايش مي گذرد وجهان جويبار توست كه در آن مي گذري. بينديش كه خورشيد و ستاره و و درخت و آبشار و باد با تن تويگانه اند و جهان يگانه است و كار تو حيرت از چرائي ها نه، كه حركت و زيستن است.تائودا! هر سپيده دم ازخورشيدي نو طلوع كن و از ابري نو ببار وبستري نو بجو وجاري شو وزندگي كن تا آن هنگام كه در دگر گوني جهان دگرگون شوي. آن گاه پرنده ي كوچك خاموش ماند و من پرنده‌ي كوچك را در درون خويش خاموش يافتم و تا غروب روز ديگر خاموش بودم


عاشقانه زمستانی
اسماعیل وفا یغمایی
از مجموعه غزل منتشر شده: این شنگ شهر آشوب
تابلوی نقاشی از آثار استاد ارجمند بهرام عالیوندی


گر چه سرد است جهان گرمي آغوش تو خوش

بوسه اي گرم ز گرماي بنا گوش تو خوش

گر چه من را بجز از تلخي غم بهره نبود

ياد باد آن لب و آن كندوي پر نوش تو خوش

ما پريشان جهانيم از آن طره ولي

آن پريشان كن عالم به بر و دوش تو خوش

ز دل و ديده‌ي تو گر چه برفتم از ياد

به خيال تو بود آنكه فراموش تو خوش

تلخ وش ميروي و ديده ز تو پر شهد است

اي چو مي تلخي و مرد افكني و جوش تو خوش

عالمي از تو به خورشيد رسيدند و منم

آنكه در سوگ تو گرديده سيه پوش تو خوش

سوخت در ظلمت عالم دل چون شمع «وفا»

حال خاموشم و با ياد تو خاموش تو خوش